داستان وفا، کودک خانم مژگان عمادی از بهائیان بازداشت شده در شیراز

پارس دیلی نیوز، گزارش دریافتی:اسم اين كودك بهايي وفا است. او در كشور ايران و در شهر شيراز زندگي مي كند. با اينكه بيش از 7 سال از سن او نگذشته، اما تبعيض، خشونت و بي عدالتي را بارها در زندگي خود تجربه كرده است. كلاس اول كه مي خواست در يك مدرسه نام نويسي كند، والدينش همه مدرسه هاي اطراف خانه اشان را زير و رو كردند تا يكي از آنها حاضر شد اين پسر باهوش و مودب را ثبت نام كند. مادر وفا كه تا دو ماه گذشته مشغول ترجمه دومين كتابش بود هم يك زن ايراني شريف است و با تمام وجودش كشور و هم وطنانش را فارغ از هر گونه تبعيض دوست دارد.

حدود چهل و پنج روز پيش، افرادي بدون حكم بازداشت قانوني و بدون ارائه كارت شناسايي به منزلشان آمدند و با زور وارد منزلشان شدند. پدر وفا كه ابتدا آنها را با سارقين مسلح اشتباه گرفته بود، هر چه تلاش كرد تا همسايه ها را خبر كند،دهانش را گرفتند و در خانه خودش به او دستبند زدند. بعد از ورود هم، درب اتاقشان را شكستند.

چرا؟ چون همسرش رفته بود به پليس (نه پليس بين الملل) همين پليس 110 خودمان زنگ بزند!! آنها تمام كتابها و عكسهايي كه براي وفا و خانواده اش مقدس بود را با بي حرمتي در يك كيسه ريختند و با خود بردند. عكسها و فيلمهاي خانوادگي و خصوصي آنها را هم بردند و در آخر مادر وفا را جلو چشمان اين كودك و خواهر نوجوانش كه از وحشت زبانشان بند آمده بود، بردند… از بي حرمتي ها و اهانت هايي كه پدر وفا در دادگاه و اداره جاتي كه قانونا بايد به شكايات مردم رسيدگي كنند، تحمل كرد كه بگذريم، وفا ديگر حتي عكس مادرش را هم در خانه نداشت تا بتواند دق دلش را با ديدن آن خالي كند تا اينكه يك روز يك پاكت پيدا كرد كه مادرش روي آن نوشته بود: «وفاي عزيزم».

وقتي پدرش را ديد گفت: «بابا يه سورپرايز برات دارم» و اين نوشته را به پدرش نشان داد. بعد هم روي يك مبل نشست و به آن نوشته خيره شد و تا آنجائيكه مي توانست گريه كرد.

فرداي آن شب هم وقتي كه پدرش آخرهاي شب، خسته و كوفته او را از خانه عمويش به خانه آورد، وفا حاضر نشد لباسهاي خوابش را بپوشد. چون مادرش تازه آنها را برايش خريده بود و گويي بوي او را ميداد. آن شب وفا لباسهايش را در بغل گرفت و به خواب رفت. فرداي آن شب پدر وفا كه خيلي تحت تاثير اين دو واقعه اخير قرار گرفته بود، دست وفا را گرفت و با خود به دادگاه برد. با زحمت فراوان و بطور معجزه آسايي توانست در حد دو دقيقه مسئول مربوطه را ملاقات كند و داستان وفا و خواهر نوجوانش كه به تازگي بيشتر از گذشته به وجود مادرش نياز داشت را به سرعت براي او بگويد و طی یک نامه خواهش كرد تا حكم بازداشت همسرش را به حكم وثيقه تبديل كنند. آن مسئول كه از نگاه كردن به چشمان پدر كراهت داشت، در ابتدا گفت که این موضوع به من مربوط نیست اما در يك لحظه که چشمش به اين پسر غمگين و پريشان افتاد، انگار كه دلش سوخت، با حالتي خاص نامه را از دست پدر گرفت، زيرش مطلبي نوشت و آن را به پدر داد تا به مسئول ديگر بدهد. مثل اينكه گفت: فهميدم واقعا راست مي گويي شرايط سختي داري! خصوصا اينكه پدر وفا برايش گفت كه چند سال قبل پدر و مادر همسرم فوت شده اند و او از خانواده اشان فقط يك برادر دارد كه آنهم در خدمت خودتان در زندان است. فريد عمادي كه  با همسرش در زندان هستند و داستان كودك دوساله اشان كه نزد مادر بزرگ پيرش زندگي مي كند، خود داستان ديگري از اين تبعیض و نابرابری است.

به هر حال، مسئول دوم هم وقتي حكايت وفا و خانواده اش را شنيد با لحنی مخصوص گفت: قول نمي دهم و دلش نيامد از اين پاسكاري شيرين و لذت بخش بگذرد. گويا اين پاسكاري، يك بازي مرسوم و رايج آن مكان است.

از آنجائيكه در زندان هم به مادر وفا قول آزادي در روز بيست و هفتم اسفند نود را داده بودند، پدر وفا دست از تلاش بر نداشت و اميدوارانه سعي كرد اعضاء خانواده را شب عيد دوباره دور هم جمع كند. از پيش مسئول اول به دومي و از دومي به اولي و نامه نگاري هاي متوالي… تا اینکه بالاخره روز بيست وهفتم اسفند با شنيدن سيل توهين و تحقير از دفتر مسئول دوم بيرون آمد و حال توپي را داشت كه بادش را كشيده باشند. چه مي توانست به فرزندانش بگويد؟ چگونه ميخواستند سه نفري سال نو را در كنار سفره هفت سين بگذرانند؟ بگذريم… در همان روز مادر وفا را به يك زندان وحشتناك با هم بنديهاي جور واجور از دزد و قاتل گرفته تا معتاد و جنايتكار در کیانآباد شیراز منتقل كردند… بيست و هشتم وفا و خواهرش با كمك زن عمو و دوستان عزيزشان لباس هاي عيدشان را خريدند و پدرش هم به هر صورتي بود همين كار را كرد.

سفره هفت سين را با سليقه تر از هر سال چيدند و باغچه هاي در منزل را گل كاري كردند و به هر زحمتي بود تا نيمه هاي شب خانه را تميز و مرتب كردند. طوري كه وقتي وفا از حمام بيرون آمد، در دم، كنار بخاري خوابش برد  و احتمالا تا صبح خواب آزادي مادر بي گناهش را مي ديده.

صبح آن روز اين خانواده، هنگام سال تحويل، سفره هفت سينشان را روي اتومبيلشان، كنار دیوار زندان پهن كردند و با راديو ماشين، لحظه سال تحويل را به ياد سالهاي گذشته گذارانيدند. پدر و مادر وفا معتقدند كه سختي هاي اين دوران مي تواند باعث رشد معنوي كليه اعضاي خانواده آنها شود و معتقدند كه اين موضوع براي جامعه دگر انديش ايراني و بخصوص براي بهائيان چيز تاره اي نيست. آنها اميدوارند كه اين گونه حوادث نتواند نه آنها و نه خانواده هايي از اين قبيل را افسرده و نا اميد كند. همچنين اميدوارند كه وفا و سحر هم عليرغم مشاهده اين تبعيض و بي عدالتيها، توانايي يادگيري و بكارگيري اين آموزه آئین بهايي را داشته باشند:

«…واكنش صحيح در مقابل ظلم، نه قبول خواسته هاي سركوبگران است و نه پيروي از خوي و روش آنان. نفوسي كه گرفتار جور و ستم هستند، مي توانند با اتكاء به قدرتي دروني كه روح انسان را از آسيب كينه و نفرت محفوظ مي دارد و موجب تداوم رفتار منطقي و اخلاقي مي شود، وراي ظلم و عدوان بنگرند و بر آن فائق آيند…»

یک دیدگاه برای ”داستان وفا، کودک خانم مژگان عمادی از بهائیان بازداشت شده در شیراز

دیدگاه خود را بنویسید (درج نام و آدرس ایمیل اجباری نیست)

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s